
وقتی سبز می نویسی و سیاه می خوانند؛
وقتی سه رنگ آرمانی چماغی است برای سرکوب برنتابیدن هایت؛
وقتی همه باور هایت یک شبه "چیز" می شود؛
وقتی آزادی همه داشته هایت سلب می شود؛
وقتی که حتی حق نداری به دل بسته هایت "فکر" هم بکنی؛
وقتی روی سنگفرش شسته شده با خون لیز می خوری؛
وقتی صبح تا شب گوش هایت کر می شوند و چشمانت سیاهی می روند؛
وقتی نه جایی برای ماندن داری نه انگیزه ای برای بودن و نه رمقی برای رفتن؛
وقتی فریاد نزده حنجره ات را دریده اند؛
وقتی برگه های دفترت را خط خطی می کنی اما نمی توانی یک کلمه هم بنویسی؛
چشم هایم نگران دست های بی آلایش توست که از اعماق وجود برایم
سعی می کنم بفهمم که این اعتماد همه مشکلات را حل می کند
چه فرقی می کند که هنوز چیزی روی بغضم سنگینی میکند یا سینه ام می سوزد
حتی مهم نیست که دوباره صدایم گرفته است
"نفسم" را گرفته اند!
پی نوشت:نمی دونم میای اینجا یا نه ولی اکی(با این که هنوز نفهمیدم قضیه چیه) ولی تو که منو می شناسی
چشم درک می کنم اصلا کف دست من مو داره؟
پی نوشت۲:به علت این که بعضی از رفقا در ادای نظراتشون ادب رو رعایت نمی کنن مجبور هستم که نظرات رو محدود کنم(قابل توجه قاسم)

