تبليغاتX
تا نقطه ها خط شوند
تا نقطه ها خط شوند
WITH OUT SAYING A WORD YOU CAN LIGHT UP THE DARK
نگارش در تاريخ یکشنبه سی ام مرداد 1384 توسط مصطفی
منو با خودت ببر یک روز از این جا...

غریبه ... اگه فراموشم نکردی

نگارش در تاريخ یکشنبه سی ام مرداد 1384 توسط مصطفی
خيلي قشنگه که اين عشق هيشه باهات باشه .... که... يکي اون بالا هستش که هميشه هواي تو رو  داره
خيلي لذت بخشه که مطمئن هستي اون از همه ي کساني که دور و برت هستن و  ادعا مي کنن که عاشقت هستن - ولي واقعا نیستند - بيشتر عاشقت باشه...
خداي من خيلي خوش حالم  که تو رو دارم .... نمي گم که اندازه همه ي دنيا دوست دارم ! آخه خدا جون دنيا که خيلي کوچيکه ؟؟!!!!
مي گم:
به اندازه ي قلبي که بهم هديه دادي دوست دارم !
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 توسط مصطفی
دسته گلي از رز مي فرستم برات با ده تا گل
نه تا طبيعي
يه دونه مصنوعي !
يه کارت هم مي زنم روش و مي نويسم :
تا روزي که آخرين گل پژمرده بشه دوست دارم

مطلب از M_T

 

                          

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 توسط مصطفی

هر گاه به تو مي نگريستم برق چشمانت آن قدر گرم بود که چشمانم مي گريست
اما در لحظه آخر وقتي آذرخش  چشمت به سويم آمد چشمانم را از درد بستم ...
گويي کور شده بودم چون ديگر تو را نديدم
به هر سو مي نگريستم ديگر آن دو نر گس را نمي ديدم و ديگر چراغ نگاهت وجودم را روشن نمي کرد
احساس تنهايي عجيبي داشتم فکر مي کردم در همه ي گيتي فقط من تنهاي تنها هستم
مي خواستم فرياد بزنم و صدايت کنم.... اما بغض سنگيني در گلويم بود که توان نفس کشيدن را هم ربوده بود
گويي گرمي چشمانت بود که جسم خاکي مرا به عرش مي برد
گويي با همان گرمي بود که مي توانستم نفس بکشم و ثانيه به ثانيه بيشتر عاشقت بشوم
يادش بخير وقتي :
در اقيانوس چشمانت به حرکت در مي آمدم و تا بي کران ها مي رفتم
اما...
ديگر خورشيد دلم غروب کرده است ديکر در اقيانوسي بي کران نيستم دز باتلاقي هستم که هر لحطه بيشتر مرا در خود فرو مي برد
و هنوز منتظرم  ! که بيايي و دستت را به سويم دراز کني  ومرا نجات دهي
کي شود که بيايي و با گل لبخندت خزان وجودم را بهاري کني
ولي...
هر وقت که بيايي دگر چشم از آن دو نرگس صورتت بر نمي دارم
مي ترسم که دوباره چشمم را ببندم وتو را نبينم 

                                                                                                   منتظرم.....

                                                                                                         مصطفی

                                                                                                         ۲۵/۲/۱۳۸۴
 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384 توسط مصطفی
تو هزار منی                 من کم ندارم !!!!

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384 توسط مصطفی
تو کیستی که با تو          رویای من طلاییست

رسوایی ام زمینی           تنهایی ام خداییست

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 توسط مصطفی
در عشق مثل خورشید باش

در مهربونی مثل باران

در صداقت مثل چشم

و در بخشش مثل دریا

 

نگارش در تاريخ یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 توسط مصطفی
زندگی مال تو ..... مرگ مال من

راحتی مال تو ..... گرفتاری مال من

شادی مال تو ..... غم مال من

همه چیز مال تو !!!

ولی تو مال من .....

نگارش در تاريخ شنبه پانزدهم مرداد 1384 توسط مصطفی
خیلی ساده ای اگه فمر کنی هر چی می گم راسته

خیلی ساده تری اگه بدونی هر چی می گم راسته

باید ایمان داشته باشی که هر چی می گم راسته

پس بدون که دوست دارم

نگارش در تاريخ شنبه پانزدهم مرداد 1384 توسط مصطفی
شکسته ی دیدارم

منتظر انتظارم

و سکوت صدا

نگارش در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 توسط مصطفی
این ملب رو یکی از دوستان خوببم به نام حمید(خیلی پسره با حالیه) برام فرستاده:

کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم
کاشکي که کي بوردت بودم هميشه زير انگشتات بودم
 کاشکي که هد ستت بودم هميشه در گوشت بودم
کاشکي که ويست بودم هميشه روي لبت بودم
کاشکي که موست بودم و هميشه توي مشتت بودم
کاشکي که پسوردت بودم و هميشه توي فکرت بودم
کاشکي که کاميوترت بودم هميشه عاشقم بودي !!!!!!

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 توسط مصطفی

خدا حافظ . ديگه بعد از خاتمي سلامي نيست مرا

همه چيز

نه همه چيز سياه نخواهد بود و لي ما هم شايد شاد

نمي دانم

ساز اين مردمان آنچنان که بايد کوک نيست

سازشان شکسته باد روح شان تسخير باد

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 توسط مصطفی
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسايه
گرچه مي گويند :"مي گريند روي ساحل نزديک سوگواران در ميان سوگواران "
قصد روزوان ابري "داروگ" کي ميرسد باران ؟
بر بساطي که بساطي نيست !!
در درون کومه ي تاريک من که ذره اي با آن نشاطي نيست
وجدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشکيش مي ترکد
-چون دل ياران که در هجران ياران-
قاصد روزوان ابري "داروگ" کي مي رسد باران ؟

شعر از نیما

 

نگارش در تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1384 توسط مصطفی

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کس نمی آید

صفای کمگشته آیا بر این زمین تهی مانده

باز می گردد ؟

نگارش در تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1384 توسط مصطفی
فقط چند لحظه بنشين و نگاه كن
نگاه كن و ببين كه عشق و سرنوشت چگونه دست در دست هم دارن
و ببين كه نقشه براي نابودي ما مي كشند
و چرا ما بايد با يك نگاه عاشق شويم
وقتي خنجرها از پشت بسته شده
نگارش در تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1384 توسط مصطفی
تو را سلام می کنم به گویش محلی کبوتران

به لهجه ی پرندگان مهربان

هر شب به قصه دل من گوش می کنی

فردا چو قصه مرا فراموش میکنی

نگارش در تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1384 توسط مصطفی
خداحافظ خاتمی
نگارش در تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1384 توسط مصطفی
پرسید: "به خاطر کی زنده هستی؟"

با این که دوست داشتم با تمام وجود فریاد بزنم "به خاطر تو "

گفتم به "خاطر هیچ کس !"

پرسید: "پس به خاطر چی زنده هستی"

با این که دلم داد می زد "به خاطر دل تو "

با یه بغض سنگین بهش گفتم :"به خاطر هیچ چیز"

ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده هستی

در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت :

"به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است

 

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1384 توسط مصطفی
از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو؟

گفتم زندگیم !

اشک تو چشماش حلقه زد و برای همیشه رفت

اما نمی دونست که خودش همه ی زندگیم بود

 

نگارش در تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1384 توسط مصطفی
یکی می گفت آدم باید تو عاشقی مثل سیگار باشه

با این که می دونه آخرش زیر پا لهش می کنن

ولی بازم تا آخرش پای آدم می سوزه

نگارش در تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1384 توسط مصطفی
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو                  دل بازده اغاز مکن غصه نو

افشاند هزار دل ز هر حلقه زلف                       گفا که دلت بجوی و بردار و برو

نگارش در تاريخ شنبه هشتم مرداد 1384 توسط مصطفی
يه چيزي تو دلمه که چند وقته مي خواهم بهت بگم ولي....
هر وقت اراده مي کنم که بگم زبونم قفل مي شه
کاش مي تونستي درک کني که صبح تا شب آرزو مي کنم که حرفه دلمو بگم
چون قصه اين غم داره منو نابود مي کنه 
نگارش در تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1384 توسط مصطفی
هیچ صدایی نیست جز نغمه غمگین جویبار....

و زمزمه عشق بین من وتو ...

که هر لحظه با میخ و پتک آهنینش عشق تو را روی قلبم حکاکی می کند !

و جاودانه می سازد..... 

نگارش در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1384 توسط مصطفی
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه ؟ زود دستم رو بالا گرفتم و گفتم یه بخش...

ولی از وقتی که تو رو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه :

عطش دیدن تو

شوق با تو بودن

و اندوه بی تو بودن

 

 

درباره وبلاگ

به قول یکی "من یکی هستم مثل دیگران و اصلا شبیه شما نیستم"
شاید هم برعکس
هیچکی درست نمیدونه
مهم اینه که هستم
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه




قالب وبلاگ